هركس نفمه خود خواندو زين دنيا رود    خرم آن نغمه كه مردم بسپارند به يادالله بار خليلي

نصيحت الله يار خليلي : عمل بكاريد و عادت برداشت كنيد، عادت بكاريد و شخصيت برداشت كنيد ، شخصيت بكاريد و سرنوشت برداشت كنيد گياه سرنوشت را با قطره هاي كار سخت آبياري كنيد و سپس رشد و ميوه دادن آن را مشاهده كنيد

روانشادالله يار خليلي جعفرآباد در سال ۱۳۱۰ در جعفرآباد يزد ديده به جهان گشود و در سنين نوجواني به كشور پاكستان رفته و مشغول بكار شد. پس از مدتي با بانو اردشير مژگاني كه اهل مريم آباد يزد بود ازدواج نمود و ثمره اين ازدواج يك پسر و يك دختر است.

دست تقدير پس از گذشت ۱۵ سال همسرش را از او گرفت و بدين ترتيب بار سنگين تربيت و سرپرستي فرزندان را عهده دار شد.

بالاخره در سال ۱۳۶۷ به وطنش ايران بازگشت و پس از مدتي به خدمت آتش ورهرام يزد درآمده و تا بحال به طور مداوم و بي‌قفه خادم واقعي در بمهر يزد بوده و تا واپسين لحظات عمر نيز آنجا را ترك نكرد.

 

آري الله يار از هيچكس كينه و ناراحتي نداشته -غمخوار همه بوده و هيجوقت هيچكس را تنها نگذاشت.هميشه سرگرم كار بوده و  محوطه را جارو ميكرد يا هيزم براي آتش وراهرم ميبرد توي آن سرماي سوزان صبح زود آب و جارو كردن درب مهر عشق به مهر اسپنتمان بوده با اينكه الله يار سوادي نداشته ولي "دل دلايلي دارد كه عقل از آن بي خبر است" اين آرزوي الله يار خليلي بود كه آتشكده محل هميشه پر آمد و رفت باشد و مخصوصا صبح را قبل از رفتن به محل كار با رفتن به آتشكده شروع كنيم.پير مردي بود ولي با روحيه جوان و دلگرم كننده

 سي ام فروردين ماه در كمال ناباوري و با آگاهي كامل دريافت كه زمان سفر ابدي فرارسيده و با آرامشي خاص به اطرافيان نيز اعلام نمود كه روزي بيش به پايان عمرش باقي نيست و همگي را سفارش نمود تا در غم از دست دادنش سوگواري نكنند و بدين ترتيب عصر روز پنجشنبه سي و يكم فروردين ماه برابر با اورمزد و ارديبهشت جان به جان آفرين تسليم كرد.

يسناي 31 بند 22

          اي اهورامزدا شخص خردمند و هوشيارو كسي كه با منش خويش حقيقت را درك ميكند از قانون ايزدي آگاه است و با نيروي معنوي از راستي و پاكي پشتيباني كرده و گفتار و كردار خود را جز به راستي نخواهد آراست و در راه گسترش راستي گام بر خواهد داشت ، چنين شخصي نسبت بتو اي مزدا و فادار و شايسته ترين يار و مدد كار مردم بشمار خواهد رفت .

         

چهره اي خندان دلي پر مهر دارد او  ز يار                                      

                                               آن عزيز رفته آن محبوب دلها الله يار

دست هاي پينه بسته پشت خم سرگرم كار                                   

                                         فارغ از حرص و حسد از ننگ و رنگ روزگار

مهربان و باصفا خاكي و غمخوار همه                                               

                                             سينه اش سوزان زعشق و خادم آتشكده

ميتواني گنج را از جان او جويا شوي                                                 

                                            هم تواني رنج را در چهره اش پرسا شوي

راه خوشبختي روي گر مثل او آزاده شي                                            

                                               از قناعت گنج يابي راحت از افسانه شي

ياد باد آن عفو و ايثار و صفاي سينه اش                                           

                                                   شاد باد آن روح والا و دل بي كينه اش

درس گير از خوبي و پاكي و راه راستي                                              

                                                   همچو او بگذر ز كژي و فساد و كاستي

گر تواني از خود و از مال دنيا بگذري                                                  

                                                چون خليلي سوي زرتشت اشو ره ميبري


بركه آب كوچكي باشي يا درياي بيكران ذلال كه باشي آسمان در توست

نظر خود را اضافه کنید.

ارسال نظر به عنوان مهمان

0
نظر شما به دست مدیر خواهد رسید
  • مهمان - مهمان

    براستي كه \"بزرگي در خدمت است\" خدايش بيامرزد الله يار هميشه با لبي خندان همه را به دوستي - همياري-راهنماي ميكرد.من يادم است كه اللهيار چقدر زحمت كشيد چه تو سرما و يا چه تو گرما.روحش شاد.
    منوچهر همت كم نكيد.

  • مهمان - مهمان

    نام و یاد خدا آرام بخش قلبهاست





    به ارزش واقعی خود پی ببریم



    با استفاده صحیح و قانونمند از ذهن می توانیم به تمام آرزوهایمان برسیم و تنها عاملی که می تواند جلوی آنرا بگیرد ، فقط اندیشه های محدود خودمان است. اینکه گذشته خوبی نداشته ایم ، خجالت آور نیست ، اما اگر آینده خوبی را نسازیم باعث تاسف است ، اگر در کنار اقیانوسی ایستاده باشیم و فقط یک لیوان همراه داشته باشیم چقدر آب می توانیم بر داریم؟ آیااقیانوس مانع از برداشتن آب می شود.؟ پس تنها محدودیت ، کوچکی ظرف خودمان است که این ظرف در واقع ذهن محدود شده توسط خود ما و اراده ضعیف ما است ، چیزی که با بکار گیری اصول خاصی می توان به آن وسعت و قدرت بخشید . نعمتها و برکات این جهان نیز مانند آب اقیانوس فراوان است و تنها عاملی که سبب می شود افراد در داشتن آنها متفاوت باشند ، چیزی جز ناآگاهی از ذهن و نیروهای درونی نیست. وقتی نحوه استفاده از نیروهای الهی درون خود را بیاموزیم ،احساس می کنیم که بارش نعمتهای خداوند به زندگیمان افزایش یافته ، که در واقع این ظرف خودمان است که بزرگ شده است.

    خداوند آنچه را که در زمین و آسمانها است در اختیار شما قرار داده است.

  • مهمان - مهمان

    پيروي از نصيحت الله يار


    تــــــــــــــو مـی تـوانـی !

    چه اتفاقي مي افتد اگر تو بتواني عبارت « من نمي توانم » را از دايره ي لغات خودت حذف كني ؟ اگر اين كار را انجام دهي و ديگر نتواني در مقابل حوادث زندگي بگويي « من نمي توانم » پس به ناچار مي گويي : « من مي خواهم » يا « من نمي خواهم » و در اصل اين دو جواب درست مي باشند.

    خوب فكر كن و ببين با اين جايگزيني تا چه حد اعتماد به نفس و قدرت نصيب تو خواهد شد ؟!

    خيلي مواقع وقتي گفته مي شود « من نمي توانم » ، هدف فرار از مسئووليت است . هر گاه به خودت و ديگري مي گويي « من نمي توانم » اصولاً به نحوي راجع به محدوديت هاي خودت بحث مي كني و هنگامي كه تو حاضر به قبول مسئووليت نيستي ، قابليت ها و اثربخشي خودت را هم با عبارت « من نمي توانم » منكر مي شوي !

    خيلي كم پيش مي آيد كه « من نمي توانم » درست از آب در بيايد ! معمولاً معناي اين عبارت اين است كه « من خيلي خوشم نمي آيد » و يا « من نمي خواهم به اندازه ي لازم براي اين كار تلاش كنم ».

    اما ضرر اين نوع برخورد با مسايل اين است كه وقتي به صورت مكرر از عبارت « من نمي توانم » استفاده كنيم ، به صورت ناخودآگاه از درون و بيرون ضعيف و ناتوان جلوه مي كنيم و ناتوان بودنمان را باور مي كنيم .

    دفعه ي بعد كه خواستي بگويي من نمي توانم ، كمي تامل كن و از خودت بپرس كه آيا اين ادعا واقعاً درست است يا خير ! ؟ با خودت صريح و مستقيم صحبت كن و بعد خواهي فهميد كه خيلي كم به عبارت « من نمي توانم » نياز خواهي داشت !

    وقتي آرزوي رسيدن به چيزي در تو بوجود مي آيد ، توانايي و قابليت مورد نياز براي رسيدن به آن چيز در وجودت ايجاد مي گردد . تو كارهايي را مي تواني انجام دهي كه بخواهي ! اينكه بخواهي يا نخواهي فقط به تــــــــــــــو بستگي دارد.

  • مهمان - مهمان

    تا كه بوديم نبوديم كسي-
    كشت ما را غم بي هم نفسي-
    تا كه خفتيم همه بيدار شدند-
    تا كه مرديم همگي يار شدند-
    قدر آن شيشه بدانيد كه هست-
    نه در آن موقع كه افتاد و شكست-

  • مهمان - مهمان

    هرگز نمیرد آنکه دلش زنده شد به عشق
    ثبت است بر جریده عالم دوام ما

    اين فراق جانسوز را به خانواده محترم روانشاد الله يار خليلي و تمام دوستاني كه به نوعي با ايشان آشنايي داشته اند ، صميمانه تسليت عرض مي نمايم.

    خدايش بيامرزد كه توانست جايگاهي بسيار والايي در بين آشنايانش ايجاد كند كه هم اكنون در غم اينكه در بين آنها نيست او را به نيكي ياد كنند و برايش آرزوي آسايش و آرامش در سراي ماوراي گيتي داشته باشند . باشد تاخوبي و سربلندي اين عزيز را سرلوحه زندگيمان قرار دهيم .

    خداوند او را در حرم امن خود نگاه دارد و با خوبان و صالحان محشورش نمايد .

  • مهمان - مهمان

    خاطرات شيرينش ، چهره مهربان و لبخندي كه همواره بر لبانش نقش بسته بود
    در دل و جان همگان جاودان و باقي است.

    نمی دانم پس از مرگم چه خواهد شد
    نمی خواهم بدانم کوزه گر از خاک اندامم چه خواهد ساخت
    ولی آنقدر مشتاقم که از خاک گلویم سوتکی سازد
    گلویم سوتکی باشد به دست کودکی گستاخ و بازیگوش
    و او یکریز و پی در پی
    دم گرم خودش را در گلویم سخت بفشارد
    و خواب خفتگان خفته را آشفته سازد
    بدین سان بشکند دائم سکوت مرگبارم را.

    الله يار هميشه در دلها زنده خواهد ماند*

  • مهمان - مهمان

    نصیحت پدر
    پیرمرد ثروتمند در بستر مرگ تنها پسرش را صدا زد تا اخرین نصایح را به او بکند: فرزندم ازمال دنیا تو را بی نیاز گرداندم اما بدان پس از مرگم کسانی گردت می ایند که تنها تو را بخاطر ثروتت میخواهند پس مراقب باش و ثروتت را بهر هر نورسیده ای بهدر مده اما اگر چنین شد و زندگیت را بر باد رفته یافتی پس دست نیاز به سوی خلق دراز مکن که اگر چنین کنی عمری بنده او خواهی بود و برای چنین روزی طناب داری برایت اماده کرده ام برو و خود را راحت کن.
    پیرمرد مرد و پسر زندگیه تازه اش را اغاز کرد چه بسیار دوستانی که او را تنها نمیگذاشتند و در تمام خوشیها همراهش بودند پسر فرمان پدر را فراموش کرده بود و در پی خوشگذرانیش بود اما سرانجام روزی فرا رسید که تمام زندگیش را بر باد رفته یافت. دیگر هیچ کس را در کنارش نمی دید انها فقط رفیق خوشیهایش بودند. پس بیاد سخن پدرش افتاد و از کرده خود پشیمان شد و تنها راه باقیمانده را اخرین فرمان پدر یافت سر بر بالای دار برد و خود را رها کرد وبا ان تمام ارزوهایش را. اما طناب پاره شد و از لای چوبهای پوسیده سقف سکه های طلا بر سرش ریخت.آری. پدر دانا حتی فکر چنین روزی را هم کرده بود. پسر خوشحال از تدبیر پدر شد و زندگی دوباره ای اغاز نمود اما اینبار میدانست چه باید بکند.

فرتوری از نگارخانه

gahanbarghasemabad5_20090502_863436921.jpg

تبلیغ ویژه

واپسین نوشته ها

گزارش تصویری

پیوند ها

خبرخوان یافت نشد

تبلیغ 2